تبليغاتX
تردید نکن!
زندگيه... بايد باهاش ساخت...

نفس های بلند و کشدارش یه جورایی گرمم می کنه ! حس می کنم زنده ام !!! هر روز ۴ بار از کنارش رد میشم به عشق همین نفس ها ...
دیدینش تا حالا ؟ 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 آذر1388ساعت 22:40  توسط منیرخاتون  | 

دلم می خواد بشینم کنار یه کپه آتیش و بوی چوب های در حال سوختن رو اساسی استشمام کنم...
بعدش هم یه مشت سیب زمینی بذارم قاطی زغال ها و وقتی پخته شدن بیارمشون بیرون و با نمک بخورم ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 آذر1388ساعت 14:52  توسط منیرخاتون  | 

دکتر گفت : ببخشید اذیتتون کردم و وقتتون رو زیاد گرفتم ...
گفتم : خواهش می کنم
مرد دوم که نتونسته بود عذرخواهی یه فوق تخصص قلب رو از یه خانم تحمل کنه گفت : این که خسته نمی شه دخترا تو محل کار من صبح ساعت ۸ صبح تا ۹ شب سرکارن و کارشون هم فکریه ... حسابدارن ... این همش پای کامپیوتر نشسته ... دکتر جوابی بهش نداد و رفت ...
پوستم کلفت شده در مقابل این جور حسادت های مردونه ... محل ندادم ... رفت اون طرف تر درباره کارش با رییس صحبت کنه ...
وقتی برگشت دوباره حرفش رو تکرار کرد ...
دیدم بد نیست بشورمش بذارمش سر تاقچه تا بفهمه یه من ماست چقدر کره داره ...
گفتم: کار کاره و هیچ فرقی نمی کنه ... منم این روزا ۱۲ ساعت کار می کنم و جناب رییس هم که دید اوضاع خیطه حرف ما رو تأیید کرد .
گفت: شماها که کار نمی کنید ...
گفتم: البته ما خانم ها اصولاً نباید هم کار بکنیم...
گفت: مادر من چند تا قاب الله بافت و فروخت و کمک کرد به شوهرش تا خونه بسازه ... شماها هم اگر می خواید زودتر به چیزایی که می خواید برسید مثل خونه و ماشین باید کار بکنید ...
گفتم: بایدی وجود نداره ...
مرد وظیفه اش هست که وسایل راحتی رو به بهترین نحو برای زنش فراهم کنه ...
زن اگه دلش خواست در حد توانش توی جور کردن این وسایل راحتی کمک می کنه ، اگر هم دلش نخواست می تونه بشینه و تلاش های شوهرش رو تماشا کنه ! بالاخره مردی گفتن ... زنی گفتن ... هر زنی هم کار می کنه لطف می کنه به شوهر ، پدر یا سرپرستش !
گفتم:حدیث داریم که مرد موظف هست اگه زنش حتی کارهای خونه رو نخواست انجام بده ، بره کُلفَت بگیره تا کُلفَت کارهای خونه رو انجام بده.
زن حتی می تونه به بچه های مرد هم شیر نده و مرد باید برای شیر دادن بچه دایه بگیره یا تشریف ببره پول بده شیر خشک بگیره ...
کارش رو تحویل گرفت و بدو بدو رفت ! در حال رفتن بود که یه نکته دیگه رو بهش گوشزد کردم : یه زن اگه بخواد کار کنه و خرج خودش رو توی خونه شوهر بده بهتره مجرد بمونه ... اینجوری حداقل مجبور نیست اُرد دادن های اضافی این به اصطلاح شوهر رو تحمل کنه !!!


راستش ... عقم می گیره مردایی رو می بینم که می نازن به هیکل و قیافه شون ... یا به مرد بودنشون اما ته وجودشون رو که نگاه می کنی هیچی نیستن ...
این هیچی نبودن خیلی وقته داره زجرم می ده ...
مردونگی چیزی هست که مدت هاست دارم دنبالش می گردم و تو وجود مردایی که می بینم پیداش نمی کنم ...
چه جوری زن های دیگه تکیه می دن به این دیوارهای سست و لرزون که هر لحظه امکان شکستن و فرو ریختنشون وجود داره ...
ماه هاست پر از تضاد های اینچنینی هستم ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 آذر1388ساعت 9:21  توسط منیرخاتون  | 

پیرمرد ساعت هفت و نیم صبح یه بقچه زده بود زیر بغلش و اومده بود توی ایستگاه اتوبوس ... اول اتوبوس دخترونه از راه رسید و پیرمرد هم بدو بدو اومد طرف ماشین که سوار بشه ... هر چی راننده می گفت باید سوار اتوبوس پسرونه که چند دقیقه بعد میاد بشی ... پیرمرد محل نمی ذاشت ... آخرش قاطی جمع دخترا سوار شد ...
راننده غرغر کنان راه افتاد و پیرمرد هم شروع کرد به کل کل کردن با دخترا که :« شماها می خواید من جا بمونم برای همین الکی می گید اتوبوس دخترونه است ! » دست آخر هم چون دید حریف نمی شه دراومد گفت : « ویل للمکذبین »!
دخترا هم زدن زیر خنده و یکی از صندلی ها رو براش خالی کردن تا بشینه. تصویر چهره پیر و شکسته ی حق به جانبش رو موقع ویل للمکذبین گفتن باید قاب کنم و بزنم به دیوار !

همولایتی ها می دونند که توی اغلب مسیرهای شهر  به خاطر شلوغی بیش از حد ، ساعت هفت و نیم صبح و یک بعد از ظهر اتوبوس ها مجزا شده .


می خوام دو سه هفته دیگه اگه قسمت باشه برم مشهد ... اونم با یه تور کاملاْ خانمانه که مردا توی اون جایی ندارن
+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 آذر1388ساعت 21:47  توسط منیرخاتون  | 

گفت: ببین ... این چاقو ۷۰۰ سالشه ...
گفتم : واقعاً این از طلاست ؟
گفت : آره ...
گفتم : کجا پیداش کردی ؟
گفت : توی یه خونه قدیمی ...
گفتم : چه جوری ؟
گفت : با چند نفر رفتیم اونجا دنبال گنج !
گفتم : نترسیدی ؟
گفت : چرا !
گفتم : از چی ترسیدی ؟
گفت : به محض اینکه شروع کردیم به کندن زمین یه جن جلو رومون ظاهر شد ...
گفتم : چه شکلی بود ؟
گفت : قد خیلی بلند... چشمای بزرگ و کشیده که تا بغل سرش هم ادامه داشت ... موهای سفیدی که یه کم بلند بود ... تو فاصله ۲-۳ متری ما ایستاده بود ...
گفتم : چیکار می کرد ؟
گفت : هیچی ! بی حرکت ایستاده بود و ما رو نگاه می کرد ... حتی پلک هم نمی زد ...
گفتم : باهاش چیکار کردید ؟
گفت : هیچی ... یه قدم به طرفش برداشتم ... اونم فوری صورتش رو آورد جلو و زل زد به من ... منم ترسیدم و برگشتم عقب ...
گفتم : لابد بی خیال گنج شدید و الفرار ...
گفت : نه ... رفتیم یه دعا گرفتیم گذاشتیم اونجا ... دیگه نیومد ...
گفتم : حالا چی پیدا کردید ؟
گفت : هنوز هیچی... فقط همین چاقو ...

بعد التایپ (ساعت ۱۰شب):
امشب رفتم مغازه دوستی برای شیرینی خوردن ! شیرینی چاپ کتابهاش رو
شیرینی نخوردم اما ... از هر کدوم از کتابهاش یه دونه گرفتم. گفتیدم داخلش هم امضاء کنه ... یکی برای دوستی ارجمند (که البته هر وقت فهمیدم لیاقت داره کتاب بخونه بهش کادو می دم) و دیگری رو برای خودم .
یه جناب شاعری رو هم اونجا دیدم ... از اونجا که قیافه اش داد می زد تخس تشریف داره به ایشان محل نذاشتم  دلم خواسته بود ... اوهوم !

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 آذر1388ساعت 14:34  توسط منیرخاتون  | 

بر چسب های نشونه قبله که برای اتاق های حاجی ها طراحی کرده بودم رفت مکه ...

من اما نه ...

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 آذر1388ساعت 0:3  توسط منیرخاتون  | 

گفت : برو طبقه بالا یه رول کاغذ بیار ...
عصبانی شدم ...
گفتم : پس این پسرا رو ردیف کردی اینجا که چی ؟ که من برم رول به اون سنگینی رو جابجا کنم ؟؟؟
الان می خوام یکی رو گیر بیارم بزنم لهش کنم !!!
کسی داوطلب هست این ورا ؟؟؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 آبان1388ساعت 14:45  توسط منیرخاتون  | 

پاییز شهر کاشان رو دوست دارم ... دو رنگی تو کارش نیست ... برگ درخت ها رو زجر نمی ده که رنگشون بپره و مریض احوال بشن ... اونها رو سبز می چینه ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 آبان1388ساعت 14:38  توسط منیرخاتون  | 

ابوی نشسته و از گذشته ها می گه ...
زمانی که عمه ابوی یه شب زمستونی زمان به دنیا اومدن فرزندش بوده و پدربزرگ اینجانب به عنوان برادرش بدو بدو می ره دنبال حکیم ...
تو اون سرمای زمستون های قدیم وقتی می رسه، میرزا حسین حکیم* از همون دور و از بین جمع مراجعین فوری بهش اشاره می کنه و می گه برو پیش دلاک و بگو فلان اندازه خونت رو بگیره وگرنه می میری!
پدر بزرگ ما هم بدو بدو می ره سراغ دلاک ...
دلاک رگ مچ دستش رو می زنه اما خونی نمیاد ... بهش می گه ازت گذشته و خونت لخته شده ... با این حال دوباره رگ بازوی پدر بزرگمون رو می زنه و این بار خون لخته شده از رگ بازو بیرون میاد و اینجوری می شه که باباحاجی ما حول و حوش ۷۰ - ۸۰ سال دیگه عمر می کنه .
الان یادش افتادم اساسی...
سال آخر عمرش خونه ما بود ... موقع شام که می شد شروع می کرد آواز خوندن :
آهای... بز و بزغاله... (منظورش خانم والده بود و بروبچ که ما باشیم! آخه کجای من شبیه بزغاله است؟)
بعدش که خانم والده یا ابوی براش شام می بردند یه شعر دیگه می خوند :
عبدالله ... شام خوردی ؟ ... نه والله ... ریش هاتو  ارّه می کنم [...] **
زیاد شعرهای قدیمی رو می خوند... منم دفتر و دستک به دست دور و برش می پلکیدم گاهی و اونها رو می نوشتم !
خدابیامرزدش .



* میرزا حسین حکیم یکی از کسانی بوده که در گذشته های دور توی ولایت سیلک حکیم بوده و به درمان بیماران مشغول ... از پیرزن ها و پیرمردهای فامیل زیاد تعریف طبابتش رو شنیدم ... خیلی کنجکاوم در موردش ... کسی از بروبچ کاشی اینجا اطلاعاتی داره درباره اش بهم بده ؟

** این تیکه شعر یه کم همچین... چه جوری بگم ؟؟؟ آهان ! مؤدبانه نبود

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 آبان1388ساعت 22:24  توسط منیرخاتون  | 

دیگه نمی خوام ... نه که نخوام ... نمی تونم بیشتر از این بدوم ... دیگه توانش نیست ...

+ نوشته شده در  شنبه 23 آبان1388ساعت 23:30  توسط منیرخاتون  |